“اسعد بن شهروند” را مالیخویا عارض گشت. نزد طبیب رفت و در صف نوبت بنشست. شخصی بیامد و بنشست. شخص دوم بیامد، و شخص سوم و چهارم و پنجم . . . تا چهل شخص، و همه در نوبت.
طبیب او را پیش خواند و از حالش پرسید.
شکوه بیاغازید از خواب آشفته دیدن و نیم شبان از خواب جهیدن و باز خفتن و خواب وی بیاشفتن.
طبیب : چه می بینی؟
-در خواب می بینم که بر سر دریا ایستاده ام و قلاب در آب رها کرده. ماهی در قلاب افتد و چون بر می آورم ، نهنگی بالا می جهد و ماهی فرو می بلعد.
طبیب گفت: غم نباشد
-در خواب می بینم که خانه عالی ساخته اند و خالی رها کرده و چون داخل خواهم شدن، سنگی از کنگره به زیر می آید و پیشانی مرا می شکند.
طبیب گفت: غم نباشد
-در خواب می بینم که مردی بر سر خوان نشسته و مرغ بریان می کند و به سوی من می اندازد. چون برمی دارم، تکه سنگی است یا چوب بلالی.
طبیب گفت: غم نباشد
-در خواب می بینم . . .
-غم نباشد
-اسعد زبان گشود که: ای طبیب چگونه غم نباشد؟ و این مالیخویا مرا رنجه می دارد، آنچنانی که خواب و خوراک نمی دانم و شب و روز نمی شناسم.
طبیب گفت: غم نباشد.
و آنگاه چهل شخص را پیش خواند و گفت:
-این اسعد را از حال خود خبر دهید.
گفتند: دل قوی دار که آنچه تو در خواب بینی ، ما جمله در بیداری بینیم و هیچ گمان نبریم.
اسعد چون این بشنید دانست که هیچ غم نباشد.
شما نميتوانيد موضوع جديد ارسال كنيد.
شما نميتوانيد به موضوعات پاسخ دهيد.
شما نميتوانيد فايل پيوست كنيد.
اچتيامال در انجمن خاموش است.
ماي كد در انجمن روشن است.
شكلكها در انجمن روشن است.
تگ عكس([img]) در انجمن روشن است.